X
تبلیغات
فیزیولوژی ورزشی با دکتر کاوه خبیریٍ

فیزیولوژی ورزشی با دکتر کاوه خبیریٍ

آخرین دستاوردهای پژوهشی، فلسفی و علمی

ما را خدا ز زهد ریا بی‌نیاز کرد

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان
دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد
این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت
و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد
ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم
زان چه آستین کوته و دست دراز کرد
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
عشقش به روی دل در معنی فراز کرد
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد
ای کبک خوش خرام کجا می‌روی بایست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بی‌نیاز کرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 8:28  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

مرا عهدیست...........

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند
بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم
به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 8:25  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

روزگارا: تو اگر سخت به من میگیری، با خبر باش که پژمردن من آسان نیست،

تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا . . .

************
تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت

زوووووووو.....

تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود

************

شاید بتوانی کسی را که خواب است بیدار کنی اما کسی که خود را به خواب زده هرگز...!

***********

دستم بوی گل میداد

مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...

اما هیچ کس فکر نکرد که شاید

یک گل کاشته باشم...!

***********

مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،

در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند !

**********

روزگارا:

تو اگر سخت به من میگیری،

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست،

**********

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 8:17  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

برای روحمان قفس نسازیم


چرا مردم قفس را آفریدند ؟
چرا پروانه را از شاخه چیدند ؟

چرا پروازها را پر شکستند ؟
چرا آوازها را سر بریدند ؟

پس از کشف قفس ، پرواز پژمرد
سرودن بر لب بلبل گره خورد

کلاف لاله سر در گم فرو ماند
شکفتن در گلوی گل گره خورد

چرا نیلوفر آواز بلبل
به پای میله های سرد پیچید ؟

چرا آواز غمگین قناری
درون سینه اش از درد پیچید ؟

چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت ؟
چه شد آن آرزوهای بهاری ؟

چرا در پشت میله خط خطی شد
صدای صاف آواز قناری ؟

چرا لای کتابی ، خشک کردند
برای یادگاری پیچکی را ؟

به دفتر های خود سنجاق کردند
پر پروانه و سنجاقکی را ؟

خدا پر داد تا پرواز باشد
گلویی داد تا آواز باشد

خدا می خواست باغ آسمان ها
به روی ما همیشه باز باشد

خدا بال و پر و پروازشان داد
ولی مردم درون خود خزیدند

خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولی مردم قفس را آفریدند- امین پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت 7:40  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

گام های لرزانم را ببخش ...

گام های لرزانم را ببخش که جز گرمای صورت،

آهنگ تنفس،

نجوای ضربان قلب،

لبهای خشک و ترک خورده

دستانی زبر و خشن،

قامتی خمیده،

نگاهی خیره و شرمنده

و قطره های اشکم

چیزی برای بخشیدن ندارم




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 7:10  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

دلدادگی رسم عاشقی است..........

خدایا شرمنده الطافتم

 دلدادگی رسم عاشقی است.................

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 7:9  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

نصیحت (1)

 

کسانی که در زندگیم اثر گذاشته اید.

کسانی که مرا رنجاندید اما معلمم بودید.

کسانی که رنجاندمتان و در مسیر یکدیگر قرار گرفتیم و از این بابت عذرخواهی میکنم.

کسانی که لذت ها و شادیهای دنیا را با هم تجربه کردیم.

کسانی که کنارم بوده اید و عشق را با گونه های متفاوت در جان یکدیگر ریخته ایم.

کسانی که هستید و هستی تان روشنی بخش زندگی من است.

فرصت را غنیمت میشمارم و سعی میکنم پیام تبریکم را آنگونه که دلم میخواهد برایتان بنویسم.

کائنات در چرخه نو بودن خود همچنان پا برجاست. و این چرخش را میبینیم. عشق دوباره و دوباره جوانه میزند و من این را با پوست و استخوانم میفهمم و میدانم که شما نیز احساس مرا دارید.این سبزی و طراوت قلبم را به شوق میآورد و میخواهم که احساسم را با شما قسمت کنم. حتی با همه کسانی که نیستند و دوره های جدید زندگیشان را میگذرانند و یا آنانی که پشت درهای بسته لحظه ها را برای آزادی میشمارند تا روزی دیوار نبینند. و همه آنانی که بخاطر بودنمان جان خود را هدیه کردند تا جهان به سمت صلح و آزادی سرعت بیشتری گیرد.

خدا را شکر...

خدا را شکر که هنوز می فهمیم.

که انتخاب کرده ایم متفاوت باشیم واز تصمیممان هنوز پشیمان نیستیم.

که عادی بودن را نخواسته ایم و در حال تمرین دگرگونه بودن هستیم.

که مواظب نگاهمان هستیم که فقط از یک زاویه نبیند و گوشهایمان از یک زاویه نشنود و قضاوتهایمان یک بعدی نباشد.

که به خود و موفقیت های شخصی مان نیاندیشیم و دیگران نیز در زندگیمان جایی داشته باشند.

که اگر گوش هایمان صدای درد را میشنود و نگاهمان  رنج را میبیند و احساسمان فرسودگی روح های پیرامونمان را در می یابد- بی تفاوت نباشیم.

که از ریختن طرح های نو دست بر نداریم و در صف انتظار برای باروری درخت صلح منتظر بمانیم.

خدا را شکر که هنوز می فهمیم که دستانی منتظر دستان ماست و ما نیز از آنان این دستها را دریغ نکرده و نمیکنیم.

خدا را شکر که درونمان هنوز از محبت به هم داغ است و نگاهمان افق های سبز را جستجو میکند.

زندگی موهبت است ، بپذیریدش

زندگی زیباست ، تحسینش کنید

زندگی اندوه است ، با آن مواجه شوید

زندگی تکاپو است ، به آن تن دهید

زندگی شادمانی است ، برایش نغمه سر دهید

زندگی تعهد است ، به عهدش وفا کنید

زندگی گرفتاری است ، تحملش کنید

زندگی راز است ، کشفش کنید

زندگی لذت است ، از آن بهره ببرید

زندگی امید است ، آرزویش کنید

زندگی سفر است ، به پایانش برسانید

زندگی مساله است ، حلش کنید

زندگی هدف است ، آن را به دست آورید

زندگی نبرد است ، در آن جرات حضور داشته باشید‍‍

به خدا توکل کنید و امیدوار باشین که روزی آرزوهاتون برآورده می شه ...

خدا را شکر که روحمان هنوز تشنه پرواز است و پرواز را به تنهایی نمیخواهیم.

ما هیچ چیز را به تنهایی نمیخواهیم. ما آموخته ایم که تفاوتمان در همین دگر خواهی و دگر اندیشی و به دیگری اندیشیدن است. 

خدا را شکر که هنوز حیات داریم و هنوز آماده انتشار صلحیم.

خدا راشکر که ما از یاران محبت و عشقیم.

دوستتان دارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 20:40  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

معرفت و یقین

بحث از یقین و معرفت یقینی در عرفان ، یکی از مباحث مشکل و دشواری است که از دیرباز مورد توجه اندیشمندان و اهل عرفان بوده است.

دشواری بحث ، از این جهت است که معمولا کسانی در این باره بحث کرده و نظر داده اند که خود شخصا به آن از معرفت یقینی و شهودی رسیده و آنرا در خود لمس و تجربه کرده اند.

اما کسانی که هنوز به آن مرتبه از شناخت و معرفت عرفانی که از شهود قلبی و باطنی حاصل می شود نرسیده اند، تحقیق و بررسی در آن برای آنها کار مشکل و دشواری خواهد بود. و بدیهی است که این مشکل در داوری و قضاوت درباره نظرات اهل عرفان در این خصوص نیز سرایت می کند.

از اینرو در این نوشتار سعی شده است که با یک نگاه بیرونی ، دیدگاه های اهل عرفان درباره معرفت یقینی و شهودی طرح گشته و تا آنجا که بضاعت این حقیر  اجازه دهد ابتدا ماهیت و جایگاه معرفت یقینی در عرفان مطرح شده و سپس به ابزار، معیار و میزان صدق آن و مراتب و درجات آن اشاره خواهد شد.

در عرفان تعاریف مختلفی از یقین ارائه شده است و معمولا در تعریف یقین و تبیین ماهیت آن در عرفان ، تعابیر مختلفی بکار رفته است که این تعابیر در حقیقت وصف حالت درونی انسان است که از راه کشف و شهود حاصل شده است.

در التعریفات جرجانی آمده است: «یقین نزد اهل حقیقت و عرفان یعنی رویت عیان به قوه ایمان صورت پذیرد نه با حجت و برهان.

در تعریف یقین گفته اند: مشاهده غیب به صفائ قلب و ملاحظه اسرار به محافظت افکار آرامش دل به حقیقت چیزی رویت عیان تحقق تصدیق به غیب با از میان رفتن هر گونه شک و تردید نقیض شک رویت عیان به نور ایمان از میان رفتن هر گونه شک و تردید در اعتقاد به غیب علم حاصل شده پس از شک

از بیان فوق این نکته به دست می آید که هر چند تعبیر مختلف است؛ اما راه رسیدن به چنین مرتبه ای از شناخت و معرفت یقینی ، به وسیله کشف و شهود قلبی و در پرتو سیر و سلوک و ریاضت ، قابل وصول و ممکن است نه با برهان و استدلال عقلی به عبارت دیگر یقین عبارت است از: «ظهور نور حقیقت در حالت کشف استار بشریت به شهادت وجد و ذوق نه به دلالت عقل و نقل ، و مادام که آن نور از وادی حجاب نماید آن را نور ایمان خوانند

یقین طبق این بیان نیز از طریق کشف حجابهای شناختی حاصل می گردد نه از راه عقل و نقل یا استدلال و برهان و این کشف از راه دل است نه از راه دیده چون «یقین سطوع نور ازل است در دل

یعنی منبع و سرچشمه یقین قلب و دل است چرا که «هرگاه دیدگان بیند به دانش منسوب است و هر چه دلها داند به یقین منسوب است.» در رسایل شاه نعمت الله ولی آمده است: «یقین در بدایات صرف شهود حجاب علم است. و در احول غناست به استدراک از استدلال و به عیان از خبر و در حقیقت حق الیقین استیلای نور تجلی حقیقت است بر ظلمت رسم عبد و در نهایات فناست در حق الیقین از رسم خود به کلیت

ابن عربی درباره یقین آورده است: ان الیقین مقر العلم فی الخلد فی کل حال بوعد الواحد الصمد... ایشان در ذیل این ابیات ، ضمن اینکه یقین را وصفی برای همگان می داند، بیان می کند که انسان در اصل ، مضطرب و متزلزل است و از لحاظ حقیقتش ، یقینی ندارد چرا که او محل تجدد اعراض است در حالیکه یقین سکون است. و در خصوص انسانهای الهی می گوید: «انسانهای الهی در نفسشان جویای یقین هستند...»

از آنجا که منبع یقین ، دل است و یقین نیز در اینجا به معنای سکون و استقرار است از اینرو آخرین حالت ، که حد اعلای منازل عرفانی است نیز می باشد؛ چون سالک به مقام شهود نایل آمد و با چشم بصیرت ، حق را دید و نور الهی در چشمش تابیده و به مقام یقین نایل آمده است.

در جای دیگر آمده است: «یقین عبارت است از مکاشفه که این خود بر سه وجه می باشد:

۱) مکاشفه حقیقت به وسیله چشم در روز قیامت.

۲) مکاشفه قلب از طریق حقایق ایمان بدون هیچ حد و مرزی.

۳) مکاشفه آیات از راه اعجاز انبیاء و کرامات

همانگونه که در فلسفه و منطق ، آخرین حالت و کاملترین وضعیت ذهنی یا به عبارتی ابعاد فکری و معرفت شناختی انسان ، یقین می باشد، در عرفان نیز یقین کاملترین حالت و آخرین وضعیت و مرتبه ابعاد فکری و وجودی انسان است.

«یقین اصل و ریشه تمامی حالات است و تمام حالت ها به یقین منتهی می شود و یقین ، آخرین حالت و باطن تمامی حالت هاست و تمام حالات ، ظاهر یقین می باشند.

مرتبه نهایی یقین ، عبارت است از تحقیق تصدیق از راه غیب با از بین رفتن هر گونه شک

از اینرو از صدر الدین قونوی نقل شده است که: « مذهب اهل ذوق و عرفان این است که آنچه را از طریق کشف و شهود برای ما حاصل شود، اگر چه هیچ گونه برهان عقلی و نظری بر آن اقامه نشده باشد و از نظر اندیشه و استدلال قابل اثبات نباشد، غیر قابل تردید است

این نوع معرفت و شناخت را غزالی «علم مکاشفت و یا علم باطن» می نامد: «این نوع معرفت عبارت است از نوری که چون دل ، از صفات ناپسند تطهیر و تزکیه یافت ، در آن تجلی کند و از این تجلی ، امور بسیار کشف شود، اموری که زان پیش نامهایشان را می شنید و می پنداشت که آنها معانی مجمل و غیر واضح است و لیکن اکنون به معرفت حقیقی دست یافته ، آنها را به وضوح در می یابد

یقین نزد صوفیه ، معرفتی است ذوقی و آنکه با چشم ذوق در اشیائ و احوال عالم نظر می کند، ملاک قبولش تسلیم قلب است نه تصدیق عقل ، و کشف و شهود و الهام و اشراق در نزد وی بیشتر مقبول است تا برهان ، قیاس و استدلال و استقراء.

صوفی به مدد ذوق خویش به آنچه حق است و قلب او را به خضوع و تسلیم وا می دارد و او را از هر گونه شک و حیرت بر کنار می سازد نایل می آید و در پیچ و خم کوچه های تنگ و باریک عقل و استدلال گم و حیران نمی شود.

حصول این ملکه ذوق البته محتاج ریاضت و سلوک است و بدون طی آن مرحله دل را قابلیت مشاهده انوار دست نمی دهد. اما برای کسی که به مشرب اهل ذوق راه یافت ، یقینی که از این طریق به دست می آید به مراتب قطعی تر و جازم تر از یقینی است که از اهل قال حاصل می شود.

از این رو صوفی وجود خدا را اثبات نمی کند بلکه آنرا احساس می کند. از نظر محی الدین عربی ، عقل نظری قادر به شناخت حقایق اشیای ما بعد الطبیعه و امور مربوط به آن نیست و انسان تنها با استمداد از کشف و شهود و تجلی انوار عرفانی که به نحو بساطت مشتمل بر جمیع حقایق است می تواند به معرفت یقینی نسبت به آنها دست یابد.

ایشان علم و معرفت را وجودی مجدد می داند که از سوی حق تجلی می یابد. در نظر وی ، اساس هستی «تجلیات» هستند، زیرا تجلیات انوار غیبی اند که در عرصه معرفتی ، فیض اقدسی هستند که افاده معرفت می نمایند و در عرصه وجودی ، فیض مقدسی اند که سبب تحقق این انوار و بروز آنها در عالم هستی می شوند.

بنابراین ، معرفت ، اشراق حق است. عرفا «بینش » عرفانی را بر دانش عقلی و فلسفی ترجیح می دهند و برای رسیدن به یقین در کشف حقایق همان معرفت و شهود را کافی می دانند.

به عبارت دیگر «صوفیه آنچه را به مدد حسن و عقل ظاهر دریافت می شود، عالم ظلمت و عالم خلق نیز می گویند در صورتی که در ورای این عالم ظاهر، به چیزی که باطن عالم است نیز قائلند و آن را عالم ملکوت و عالم نور و عالم امر می خوانند و بین این عالم و عالم ملکوت نیز عوالم متعدد قائلند و وجود این عوالم را حجاب قلب می دانند و لازمه معرفت واقعی را خرق این حجاب ها می پندارند و مکاشفات صوفیه در حقیقت عبارت است از آنچه به ادراک باطنی از این حجابها بیرون می آورند و البته این ادراکات را بیش از ادراکات حسی و عقلی موجب جزم و مایه یقین می شناسند و این است آنچه معرفت صوفیه و طریقه آنها را از معرفت حکما و اهل علم جدا می کند.

از نظر ابن عربی ، عقل در ادراک امور مستقل نیست و محتاج حس است. حس هم اقتضای طبیعتش این است که فراتر از مادیات و کائنات نرود و بدین ترتیب ادراک انسان را از حقایق و بواطن عالم کوتاه نمود.

آنجا که مولوی می گوید: «پختگی جو در یقین منزل مکن » یعنی به عقل و یقین حاصل از آن اعتماد نکن و عقل را همانند شک ، گذرگاه تلقی می کند نه اقامتگاه ، نکوهش برخی عرفا از جمله مولوی از عقل و معرفت حاصل از آن ، به جهت بی ارزش بودن عقل نیست بلکه از این جهت است که اغلب نتایج حاصل از عقل ، حالت خشک ، جهود و بی روح بودن آن است در حالیکه معرفت و یقین حاصل از شهود و عرفان همیشه همراه با صفای قلب و تهذیب نفس است.

ترجیح معرفت شهودی و عرفانی از شناخت عقلی نیز از این جهت است و اینطور نیست که علم و تعقل و اندیشه فی حد ذاته منفی باشد؛ چون این گونه از شناخت نیز مانند سایر نعمت های الهی فی حد ذاته نیکوست ؛ البته به شرطی که در جهت کمال و سعادت معنوی انسان باشد و اینجاست که مولوی در جای دیگر علم آموزی و تعقل را در همه حال ستوده و در تعریف همان دانش ها گفته است: خاتم ملک سلیمان است علم جمله عالم صورت و جان است علم.

ازنظر عرفا وصول مستقیم به حقیقت ، انسان مستقیما به مساحت حقیقت و اصل می گردد و آن را به طور شهودی در می یابد. یقین شهودی ، نوعی یافتن و دریافت مستقیم و بلا واسطه حقایق است از طریق سیر و سلوک قلبی در حالی که یقین حاصل از شناخت عقلی ، از راه تعلم و آموختن و درس و بحث و کتاب و تعلم حاصل می گردد.

عرفای اسلامی با الهام از کتاب و سنت ، راه رسیدن به این شناخت را سیر و سلوک قلبی و باطنی دانستند و معتقدند باید مراحل و منازلی طی شود تا دستیابی به آن میسر گردد و این نوع شناخت یقینی بر قلب انسان متجلی گردد، از قبیل مرحله یقظه ، توبه ، محاسبه ، انابه ، تفکر، تذکر، ریاضت ، و... در معرفت عرفانی شک ، تردید و سهو و نسیان راه ندارد امتیاز و شرف دیگر یقین عرفانی این است که در آن خطا و نسیان راه ندارد و مصون از اشتباه و شک و اوهام است.

چون معرفت عرفانی متکی به واقعیت است و انسان در شهود عرفانی با متن واقعیت اتصال پیدا کرده ، بلکه اتحاد می یابد، طبعا جایی برای تردید، شک و عدم اطمینان باقی نمی ماند.

وسعت قلمرو یقین عرفانی و محدودیت قلمرو یقین عقلی

برتری دیگر معرفت عرفانی بر معرفت عقلی در وسعت قلمرو شناخت عرفانی و در مقابل محدود بودن قلمرو شناخت عقلی است ؛ چرا که عقل نیز همانند سایر قوا و حواس که کار و کوششان محدود به حد و قلمرو قدرتشان است ، توانایی و قدرت عقل نیز محدود و محصور به حوزه و قلمرو و معیارها و مفاهیم و اصول و مبادی خویش است. در حالیکه حقایق جهان بسی وسیع تر از این قلمرو است.

همچنان که از چشم نمی توان انتظار شنیدن و یا از گوش انتظار دیدن داشت ، همچنین از عقل و اندیشه نیز نباید انتظار درک حقایق را داشته باشیم که تنها با شهود و استبصار باطنی قابل وصولند.

نتیجه ای که هر یک از ایندو شناخت به بار می آورند نیز متفاوت است چون معرفت عرفانی ، انسان را از جهان ماده و حوزه زمان و مکان می رهاند و به همین دلیل جز تعالی و تکامل وجودی و جوهری انسان ، هدف دیگری ندارد؛ در حالیکه یقین حاصل از عقل و استدلال از عوارض نفسی بوده و محصول درجه عادی وجود انسان است.

ابزار معرفت یقینی در عرفان

در مقابل حکما و فلاسفه که «عقل» را مهمترین ابزار برای رسیدن به یقین می دانند، عرفا و متصوفه «قلب» را ابزار شناخت حقایق و مرکز ادراک واقعیت ها معرفی می کنند و ادعا می کنند که در این عقیده به روش قرآن تاسی نموده اند؛ زیرا قرآن چنین نقشی را برای قلب تصویر کرده و آن را کانون ایمان ، یقین و مرکز فهم و تدبر صحیح قرار داده است.

قلب ابزاری است برای نوع خاصی از شناخت ها و الهامات که فوق عقل است و وسیله ای است برای وصول به حقایق که حس و عقل در آن راه ندارد.

مراد از قلب درنزد عرفا همین معناست. در تفاوت ادراکات عقلی با ادراکات قلبی آمده است: «تفاوت اول این است که آنچه را عقل از دور به صورت مفهوم کلی ادراک می کند، او (قلب) از نزدیک به عنوان موجود شخصی خارجی که دارای سعه وجودی است مشاهده می نماید.

تفاوت دوم که نتیجه تفاوت اول است این است که عقل به دلیل انحصار در حصار درک مفهومی از ادراک بسیاری از حقایق عاجز است اما قلب به دلیل ادراک شهودی بر بسیاری از اسرار کلی و بلکه جزیی عالم نیز آگاه می گردد

از اینرو در تفاوت یقین منطقی و یقین عرفانی می توان گفت که اولی با استدلال و از طریق اکتساب حاصل می شود، دومی از راه یافتن و وجدان یا به عبارتی اولی نوعی دانستن است و دومی نوعی وجدان.

اولی علم الیقین است و دومی حق الیقین و عین الیقین.

بنابراین یقین عرفانی با تحقق حقیقت عبودیت و بندگی و طی مراحل و منازل سیر و سلوک قلبی به صورت الهامات و اشراقات قلبی برای انسان آشکار می شود.

چنانکه امام صادق (ع) می فرماید: «فان اردت العلم فاطلب فی نفسک حقیقه العبودیه.» «اگر طالب علم و معرفت هستی ، طالب حقیقت عبودیت باش» بر خلاف علم و یقینی که با آموختن و تعلیم و تعلم حاصل می گردد.

در روایات «قلب» منبع و مصدر اصلی همه شناخت ها، آگاهی ها، شعورها و احساسات معرفی شده است ، چنانکه قرآن آنچه را «دل و قلب» می نامد در واقع همانند دریایی است که مجموعه اندیشه ها و آگاهی ها و شعورها و عواطف و احساسات و عشق ها و غیره در حکم رودها و نهرهایی هستند که همه در یک مرکز به هم می پیوندند، حتی خود عقل نیز یکی از رودهایی است که به این دریا متصل می شود.

حضرت علی (ع) در بیانی زیبا و دقیق می فرماید: «قلب چشمه جوشان حکمت و حس شنوایی محل و مدخلی است که چشمه قلب از آن تغذیه می شود».

از این قبیل روایات استفاده می شود که علم و معرفت یقینی حاصل از قلب به عنوان سر چشمه و منبع اصلی سایر علوم و شناخت هاست و چنین علمی قوی تر، خالص تر، و روشن تر از سایر دانش هاست.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1391ساعت 15:5  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

شاها اگر به عرش رسانم سریر فضل مملوک این جنابم و مسکین این درم


جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
یعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم
ساقی بیا که از مدد بخت کارساز
کامی که خواستم ز خدا شد میسرم
جامی بده که باز به شادی روی شاه
پیرانه سر هوای جوانیست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر که من
از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سریر فضل
مملوک این جنابم و مسکین این درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم
ور باورت نمی‌کند از بنده این حدیث
از گفته کمال دلیلی بیاورم
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
منصور بن مظفر غازیست حرز من
و از این خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود
و از شاهراه عمر بدین عهد بگذرم
گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه
من نظم در چرا نکنم از که کمترم
شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه
کی باشد التفات به صید کبوترم
ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود
در سایه تو ملک فراغت میسرم
شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گویی که تیغ توست زبان سخنورم
بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح
نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوی تو می‌شنیدم و بر یاد روی تو
دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم
مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست
من سالخورده پیر خرابات پرورم
با سیر اختر فلکم داوری بسیست
انصاف شاه باد در این قصه یاورم
شکر خدا که باز در این اوج بارگاه
طاووس عرش می‌شنود صیت شهپرم
نامم ز کارخانه عشاق محو باد
گر جز محبت تو بود شغل دیگرم
شبل الاسد به صید دلم حمله کرد و من
گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم
ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر
من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم
بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست
تا دیده‌اش به گزلک غیرت برآورم
بر من فتاد سایه خورشید سلطنت
و اکنون فراغت است ز خورشید خاورم
مقصود از این معامله بازارتیزی است


با استفاده از این لینک می نوانید آنرا گوش کنید
http://www.1doost.com/hafez/329.htm
نی جلوه می‌فروشم و نی عشوه می‌خرم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 19:38  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

با سپیده ی میثاق

 

دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل کنم... به

فاصله ها فکر نمیکنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو

نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام

کنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو

 بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف

میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با

 من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی....میدونی

 که تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب

منی...آره!تو قلب من....برای همینه که همیشه با منی...برای همینه که

حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه که میتونم دوریت رو

 تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میکنم

دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل کنم...دستامو میذارم رو صورتم

 و یه نفس عمیق میکشم....دستامو که بو میکنم مست میشم...مست از

 عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز

 میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف

 میشه...اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم....اونوقت دیگه تنها نیستم............حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشکهای گرم عاشقونه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:53  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

The effect of cardiorespiratory endurance Improvement on treatment procedures of addicted volunteers in selected treatment centers of Tehran.

 

1Khabiri K. . 2 Mehraein S. 3  Rashidi,A., 4 Sheikholeslam, R.

 

1.        Kaveh khabiri, Assist. Prof. IAU. Scientific Asso. Healthy Food and Nutrition , i.r.IRAN;

2.        Head of guidance, control and assessment board of directors, nutrition council NOC

3.         Head, Research Department for Food and Nutrition Policy and Planning Head, Office for International Relations, National   Nutrition & Food Technology Research Institute (NNFTRI)

4.         Associate Professor Ministry of Health& Medical University i.r.IRAN

 

Abstract

 

The purpose of this study was to assess the effect of regular endurance training on improvement of cardio-respiratory training after treatment procedure of addicted males. The subjects of this experiment were volunteers for treatment in selected opium therapy centers of Tehran. The highly motivated participants for treatment selected as statistical population. 288 addicted people [ 22 – 24 years old, weight 62+ 3.5 kg, height 169.3 + 2.7 cm, addiction duration 2 + 0.3 years], whom treated with methadone, and different usual treatment procedures like Ultra Rapid Opium Therapy (UROT), day treatment, treatment at home and acrostic methods. Participants were collected randomized in 8 treat and control groups. After treatment (10 days), training schedule continuously started for 8 weeks. Training program designed for 3days weekly, started 4:00 to 6:00 pm. Temperature was 28±2 oC, the intensity of the incident light was 800 lux in gymnasium. Training equipment was Freemotion brand. The time length of exercises was same in both groups. Every session of exercise was planned 60 minutes (10 minutes for warm up, performing 6 station movements for 40 minutes, 10 minutes for cooling down). The participants were assessing by physicians by the kind of cure procedure (day treatment, UROT, treatment at home and acrostic).

The Findings suggests that addiction treatment volunteers of all groups with regular exercise (A, C, E and G) lapse were less than the others. This findings show that regular training has positive effect on treatments Procedure in experimental groups.

 

Key words: Training, addiction treatment, Cardio-Respiratory, Lapse, Relapse

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 8:12  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

Compile the indicators and means for monitoring the circumstances of carrying out the national anti-drug and narcotics, law project correspondence to the regime's general policies in the area of struggle against narcotics.

 

Kaveh khabiri, Assist. Prof. IAU. Scientific Asso. Healthy Food and Nutrition , i.r.IRAN

 

          The main purpose of this study was to compile the indicators and means for monitoring the circumstances of carrying out the national anti-drug and narcotics, law project correspondence to the regime's general policies to struggle against narcotics. Being engaged in a struggle against the phenomenon of narcotic drugs would require a national all-out planning. Since His Eminence the Supreme Leader has officially notified the regime's general policies to struggle against narcotics, it has been obtained an appropriate foundation to this basic struggle and national anti-drug and narcotic law, however a "comprehensive effective supervision" is required in order to show   successful in the fulfillment of the objectives and to reach an ideal implementation of law and the policies. According to regulations on supervising a good implementation of law and regime's general policies, this act of supervising has been delegated to the Expediency Council. All related organs are therefore obliged to prepare periodical reports on how have general policies been implemented and how much they have been fulfilled on the basis of indicators, and to send them to the Expediency Council..

In order to compile an implementation mechanism to make this supervision become operational and considering the requirements of a strategic supervision in benefiting from the electronic government and considering the limitation of human resources, it seems necessary to prepare comprehensive forms of information based on the use of computers and data collection from the organs in charge in a multi-layer way. What is considered as the goal of this research is therefore to compile the needed standard in order to take and prepare supervision-obligational reports on regulations on supervising a good implementation of regime's national anti-drug law and general policies in the area of struggle against narcotics. The fact that the supervision undertaken by the Expediency Council is in conformity with the regulations on supervising and the theoretical basics of supervising, shows that the Council's supervision is a sort of program supervision, which is being applied before, after, and during the implementation. One of the most important considerations in such an observation is to choose a suitable method in order to fulfill it; Performance Measurement System (P.M.S.) is better-proportioned with the kind of supervision undertaken by the Council.. The requirements and phases of the characterized system are accordingly used in this research, in order to compile the structure of worksheets used to take and prepare supervision reports.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 8:5  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

یکی از بستگان خدا

شب یلدا بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

 

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 21:16  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

بدون شرح!!

درويشي  به جهنم فرستاده ميشود .


پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد :
 جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟


از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و
 جهنميان را هدايت مي كند و...


حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 8:37  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

مفهوم عشق

يک روز آموزگار از دانش‌آموزانى که در کلاس بودند پرسيد آيا مى‌توانيد راهى غيرتکرارى براى ابراز عشق، بيان کنيد؟
برخى از دانش‌آموزان گفتند بعضی‌ها عشقشان را با بخشيدن معنا مى‌کنند.

برخى «دادن گل و هديه» و «حرف‌هاى دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شمارى ديگر هم گفتند که «با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختى» را راه بيان عشق مى‌دانند.
در آن بين، پسرى برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براى ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهى تعريف کرد:
يک روز زن و شوهر جوانى که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براى تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتى به بالاى تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند.
يک قلاده ببر بزرگ، جلوى زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شکارى به همراه نداشت و ديگر راهى براى فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک‌ترين حرکتى نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فرياد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه‌هاى مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اينجا که رسيد دانش‌آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوى اما پرسيد: آيا مى‌دانيد آن مرد در لحظه‌هاى آخر زندگى‌اش چه فرياد مى‌زد؟
بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوى جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که «عزيزم، تو بهترين مونسم بودى. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود».
قطره‌هاى بلورين اشک، صورت راوى را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست‌شناسان مى‌دانند ببر فقط به کسى حمله مى‌کند که حرکتى انجام مى‌دهد و يا فرار مى‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پيشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه‌ترين و بى‌رياترين‌ راه پدرم براى بيان عشق خود به مادرم و من بود

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 21:24  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

مقایسه ی آدم ها!!

 

آدم هاي بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند

آدم هاي متوسط در باره چیزها سخن می گویند

آدم هاي کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند

آدم هاي بزرگ درد دیگران را دارند

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند

آدم هاي کوچک بی دردند

آدم هاي بزرگ عظمت دیگران را می بینند

آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم هاي کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند

آدم هاي بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند

آدم هاي متوسط به دنبال کسب دانش هستند

آدم هاي کوچک به دنبال کسب سواد هستند

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بی پاسخ هستند

آدم هاي متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد

آدم هاي کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم هاي کوچک مسئله ندارند

آدم هاي بزرگ سکوت را براي سخن گفتن برمی گزینند

آدم هاي متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند

آدم هاي کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 21:42  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

چشم ها را باید شست و ...

حضرت علی(علیه السلام) به مالک اشتر

ای مالک!
اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی،
فردا به آن چشم نگاهش مکن

شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 11:35  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

در هر كجا كه هستيم فراموش نكنيم كه يك ايراني باقي بمانيم

يادمون نره كي هستيم

                 شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!

در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست

 هیچکس سوار بر اسب نیست

هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید

 در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد.

 “این ادب اصیلمان است:نجابت - قدرت- احترام- مهربانی- خوشرویی

 یادمان بماندچه بودیم و چه شدیم


 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 18:44  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

!!!!Crazy

Miracles will happen as we dream

But we're never gonna survive unless
We get a little crazy

No we're never gonna survive unless
We are a little
Crazy

 people walking through my head

One of them's got a gun to shoot the other one

And yet together they were friends at school

Miracles will happen as we speak

 But we're never gonna survive unless we get a little crazy??????C

No we're never gonna survive unless we get a little... bit..crying.? C

In a sky full of people only some want to fly isn't that crazy? c
In a world full of people only some want to fly isn't that crazy? c

In a heaven of people there's only some want to fly isn't that crazy?y

and then

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 8:49  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   | 

خدارا شکر میکنم

 

i AM THANKFUL

خدا رو شکر میکنم

برای نوجوانی

که از شستن ظرفها شکایت دارد و این یعنی خونه مونده و تو خیابون ول نیست.

FOR  THE TAXES I PAY
BECAUSE IT MEANS I AM EMPLOYED .  

برای مالیاتی که پرداخت میکنم  

چون به این معناست که شغلی دارم.

FOR  THE MESS TO CLEAN AFTER A PARTY
BECAUSE IT MEANS I HAVE BEEN SURROUNDED BY  FRIENDS.

برای شلوغی و کثیفی خانه بعد از مهمانی

چون یعنی دوستانی دارم که پیشم میان.


FOR THE CLOTHES THAT FIT A LITTLE TOO SNUG
BECAUSE IT MEANS I HAVE ENOUGH TO  EAT.

برای لباسهایی که کمی برام تنگ شدن

چون یعنی غذا برای خوردن دارم.


FOR MY SHADOW THAT WATCHES ME WORK
BECAUSE IT MEANS I AM OUT IN THE SUNSHINE

برای سایه ای که شاهد کار منه

چون یعنی خورشید تو زندگیم میتابه.
 
FOR A LAWN THAT NEEDS MOWING,
WINDOWS THAT NEED CLEANING,
AND GUTTERS THAT NEED FIXING
BECAUSE IT MEANS I HAVE A HOME

برای چمنی که باید زده بشه، برای پنجره هایی که باید تمیز بشه و ناودانهایی که باید تعمیر بشه

چون یعنی خانه ای برای زنگی کردن دارم.

FOR THE PARKING SPOT
I FIND AT THE FAR END OF THE PARKING LOT
BECAUSE IT MEANS I AM CAPABLE OF WALKING
AND I HAVE BEEN BLESSED WITH TRANSPORTATION.

برای جای پارکی که در انتهای پارکینگ پیدا میکنم

چون یعنی قادر به راه رفتن هستم و وسیله نقلیه دارم.


FOR MY HUGE HEATING BILL
BECAUSE IT MEANS I AM WARM.

برای هزینه بالا برای گرمایش

چون یعنی خانه گرمی دارم.

FOR THE PILE OF LAUNDRY AND IRONING
BECAUSE IT MEANS I HAVE CLOTHES TO WEAR.

برای کوه لباسهایی که باید شسته و اتو بشوند

چون یعنی رختی برای پوشیدن دارم.  

FOR WEARINESS AND ACHING MUSCLES
AT THE END OF THE DAY
BECAUSE IT MEANS I HAVE BEEN CAPABLE OF WORKING HARD.

برای کوفتگی و خستگی عضلاتم آخر روز

چون یعنی قادر بودم که سخت کار کنم.

FOR THE ALARM THAT GOES OFF
IN THE EARLY MORNING HOURS
BECAUSE IT MEANS I AM ALIVE.

برای زنگ ساعتی که صبح مرا از خواب بیدار میکند

چون یعنی هنوز زنده هستم.  

  AND I AM THANKFUL:
FOR THE crazy people I work with
BECAUSE they make work interesting and fun!

و خدا را شکر میکنم برای همکاران دیوانه ای که دارم

چون باعث میشوند کار برایم جالب و خوب باشد.
    
AND FINALLY, FOR

FRIENDS WHO ARE
THINKING OF ME


و در آخر برای  دوستان زیادی که به فکر من هستند

خوب زندگی کنید! زیاد بخندید!
با تمام قلبتان دوست بدارید!

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 17:6  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   |